طبق برنامه خودم قرار بود یک تیر شروع کنم درس خوندن رو.حساب کردم دیدم یک تیر پنج شنبه س.گفتم از شنبه.دیدم شنبه سه تیرِ و غیر رنده.بیخیال شنبه ها و یکم ها همین چن ساعت پیش بدون نگاه به ساعت که ببینم رندِ یا نه،شروع کردم.زیاد نخوندم ولی شروع کردم.شروعش مهم بود.دیگه باید بذارم کنار توجه به این مرضِ علاقه به اعداد رند رو...اینکه ببینم ساعت دو و دو دقیقه س و بگم "اه ! رند نیس.سه شروع میکنم" ،اینکه دو دقیقه رو از دست دادم دلیل نمیشه پنجاه و هشت دقیقه دیگه رو از دست بدم...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاپور
یه وقتایی ناراحت میشی
دلت میگیره
گریه میکنی...
بخاطر چی؟
که فلانی چرا اینجوریه چرا نمیفهمه چرا درکم نمیکنه چرا هر چی داد میزنم حالیش نی...
همون روزا خودتم میشی یه بیشعور که نمیفهمی و خودتُ میذاری جای کسی که نمیفهمیدت...
دلت میسوزه واس خودت...
متاسفانه تو حال اون آدمو درک کردی..
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاپور
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاپور
به من میگن عجیبه.عجیبی.خودشون تو خونه یا هر جا که باشن آروم نمیگیرن.طاقت ندارن ساعتها و روزها یه جای خاص باشن.میگن تو چطور میتونی؟
امروز پرسید "حوصله ت سر نمیره؟"
با لبخند گفتم "نمیدونم...فک کنم نه"
گفت "من میدونم.حوصله ای نمونده برات که بخاد سر هم بره!"
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاپور
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاپور
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاپور