خرید بک لینک

طبق برنامه خودم قرار بود یک تیر شروع کنم درس خوندن رو.حساب کردم دیدم یک تیر پنج شنبه س.گفتم از شنبه.دیدم شنبه سه تیرِ و غیر رنده.بیخیال شنبه ها و یکم ها همین چن ساعت پیش بدون نگاه به ساعت که ببینم رندِ یا نه،شروع کردم.زیاد نخوندم ولی شروع کردم.شروعش مهم بود.دیگه باید بذارم کنار توجه به این مرضِ علاقه به اعداد رند رو...اینکه ببینم ساعت دو و دو دقیقه س و بگم "اه ! رند نیس.سه شروع میکنم" ،اینکه دو دقیقه رو از دست دادم دلیل نمیشه پنجاه و هشت دقیقه دیگه رو از دست بدم...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاپور تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 20:42

یه وقتایی ناراحت میشی

دلت میگیره

گریه میکنی...

بخاطر چی؟

که فلانی چرا اینجوریه چرا نمیفهمه چرا درکم نمیکنه چرا هر چی داد میزنم حالیش نی...

همون روزا خودتم میشی یه بیشعور که نمیفهمی و خودتُ میذاری جای کسی که نمیفهمیدت...

دلت میسوزه واس خودت...

متاسفانه تو حال اون آدمو درک کردی..

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاپور تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 22:00

قرص بنفشِ مسکن روبروی چشمانم که عجیب دلم را قلقلک میدهد...بنفش،رنگ تو بود.هنوزم هست.بین خودمان بماند،هر وقت دلم گرفت و تو نبودی با مانتوی بنفش ـم بیرون زدم و آنقدر قدم زدم تااااا رسیدم به کوچه ای که فقط"بی تو من با چه حالی از آن کوچه گذشتم"میتوانست حالم را وصف کند.هر وقت دلم آغوشی مردانه از جنس "تو

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاپور تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 22:00

به من میگن عجیبه.عجیبی.خودشون تو خونه یا هر جا که باشن آروم نمیگیرن.طاقت ندارن ساعتها و روزها یه جای خاص باشن.میگن تو چطور میتونی؟

امروز پرسید "حوصله ت سر نمیره؟"

با لبخند گفتم "نمیدونم...فک کنم نه"

گفت "من میدونم.حوصله ای نمونده برات که بخاد سر هم بره!"

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاپور تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 22:00

دیروز آخرین امتحانمو دادم.آخرین روز مدرسه و سال سوم بود.از حوزه،مدرسه بالایی مدرسمون بیرونمون کردن که برین خونتون.رفتیم مدرسه خودمون.خب راستش هر چی میگردم دنبال کلمه نمیدونم چجوری بگم چیزایی رو که تو ذهنمه...فقط یه عکس به روایت تصویر اون گل صورتی منم ،آبیه نگین و سفید زرد کوثره.اون دستا هم دست منو

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاپور تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 22:00

مامان و بابا تاکید بسسسیار شدیدی دارن که من تنها بیرون نرم،تنها خونه نمونم،تنها نخوابم! و کلا به خیال خودشون مراقب"تنهایی"های من ـن از حدودا ده دقیقه میانگین مکالماتمون هشت دقیقه ش اونا حرف میزنن و حرفاشون حوالی خط بالاس.همیشه هم میگن که "اگه مجبور شدی تنها بمونی درو واس کسی باز نکن" زندایی الهام

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاپور تاريخ: شنبه 6 خرداد 1396 ساعت: 10:16

صفحه بندی